خاطرات خاکی

 

نوشته شده توسط:


می خواستیم از دانشگاه حرکت کنیم به سمت ریگان دو تا مینی بوس بود که پر شد ما جا نشدیم مجبور شدیم منتظر خط واحد دانشگاه بمونیم خط واحد دانشگاه اومد وما سوار شدیم ونگران این بودیم که دیرتر از همه میرسیم تو همین فکرا بودیم که بین راه متوجه توقف یه مینی بوس وسط جاده شدیم جاتون خالی کلی خندیدیم مینی بوس همون مینی بوسی بود که بچه ها رو می برد ریگان بین راه یاتا غان زده بود بچه ها مجبور شدن که همگی با خط واحد دانشگاه بیان (ماینه فنی رو گذاشتن واسه همین روزا دیگه)
روز اولی بود که رسیدیم ریگان شبش یکی از مسئولین اومد برای ما سخنرانی کنه شروع کردبه سخنرانی:باسلام وتشکر خدمت شما دانشجوهای عزیز که در این دبیرستون اقامت کردین وبا دیری از خونوادها میسازید تا کاراتون رو انجوم بدین از اون سخنرانی به بعد تکه کلام بچه ها شده دبیرستون وانجوم دیری از خونواده 
یه خاطره شیرین اردوی جهادی این بود که ما هر شب جلسه داشتیم یه شب از شبای جلسه بود که بچه ها گله داشتن از وجود بلوچ ها میگفتن ما میترسیم واین حرفا که یکی از مسئولین که خودش بلوچ بود شروع کرد :من خودم یه بلوچ هستم که لباس فارسا رو پوشیدم شما نباید بترسید .بچه ها گفتن :ببخشید میشه به صورت نمادین لباس بلوچی تون رو بپوشید اون هم به ما قول داد لباس بلوچیش رو بپوشه خلاصه ما هنوز منتظریم که ایشون لباس بلوچیش رو بپوشه

یه خاطره ی شیرین اردوی جهادی این بود که همش بهمون غذای تکراری میدادن مثلا سه بار در هفته بهمون عدس پلو میدادن یا اکثر اوقات شام ماکارونی وترشی داشتیم خیلی خاطره ی شیرینی بودیادمه وقتی از کلاس بر می گشتیم به آشپز می گفتیم :خاله نهار چی دلریم اونم واسه اذیت کردن ما می گفت :عدس پلو .خلاصه که ما با عدس پلو دورانی داشتیم
روز اول بود درون خوابگاه
شدیکی اهسته وپا برجا
 آهی طرح هجرت می بریم
بی معطل خوب و راحت می بریم
ما همه خوشحال وخندان از سخن
گرد هم ترتیب دادیم انجمن
با توافق خوب و آسان وروان
ما شدیم رهسپار سوی کاروان
رفتنش بود با سوز و فغان
زد مینی بوس بین رامان یاتاغان
همه حیران ومعطل از سخن
که چنین گفت یکی با شک وظن
که برو بابا کمتر لاف بزن
کو همه قول ها ومن ومن
خب خلاصه ما رسیدیم ریگان
با همه درد ها وسوز و فغان
شهر ریگان شهر پاکی و سرور
شهر عاری از همه کبر وغرور
ما همه راحت اقامت کردیم
در دبیرستون هم اقامت کردیم
باهمه دیری از خونوادها
ساختیم روز ها را با دعا
کار هر روزمان شد جلسه
بهر توجیه امورو مسئله
بچه ها ترسیده بودن از بلوچ
که یکی آمد مثال اسکروچ
گفت من خودم هستم یک بلوچ
که نترسید از امور هیچ وپوچ
روزامون میگذشت با سوال وبحث
غذامون شده بود برنج وعدس
تموم شد روزای قهری وآشتی
تموم شد همه چیز ماکارونی وترشی
سختیها وهمه رنج وعذاب
شده واسمون کلی خاطره ناب
گودرزی هنوزم خوب و راحتی
هنوز هم از دست ما واسه اون شب ناراحتی؟
چه روزای داشتیم یادواره ساختیم
خاطرات خوب و جاودانه ساختیم
بچه های مجتمع چه کارا که نکردن
چه چیزا که نساختن چه چیزا که نباختن
مجتمعی ها خسته نباشید
ایشالا همیشه پاینده باشید
پیام نور و آزاد همه کار کردن
همه واسه دل کارو بار کردن
از اون خونواده ها نباشید که موج میگیرن
واسه یه طرح کوچیک اوج میگیرن
یکمی حساس باشید رو امور
یکمی دل بدین واسه کارای خوب
راستی همتون خسته نباشید
ایشالا همیشه پاینده باشید
سراینده:زهره کریمی





 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات